حكيم زجاجى

270

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

90 تو را يار باشد عبيد سوار * ببر زاين ميانه فراوان سوار سرافراز منصور لشكر براند * بر آن‌سان كه خورشيد حيران بماند دو لشكر ز ناگه به يك‌جا رسيد * سر نيزه‌ها بر ثريا رسيد چو باهم سوارا [ ن ] برآويختند * خوارج از آن رزم بگريختند ز خيل خوارج بسى گشت پست * ز ده تن در آن حرب يك تن نرست 95 عبيد سرافراز و منصور شير * گريزان برفتند ، از عمر سير خبر يافت ضحاك از آن كارزار * به دل گفت دردا كه شد كار ، زار به موصل شد [ آن ] نصر مرد دلير * پرانديشه زاين اختر زودسير بر او جمع شد لشكر بىشمار * فزون برگرفتند از صد هزار به آهنگ موصل ميان را ببست * به قتل و به غارت برآورد دست 100 سوى موصل آمد به خشم و به كين * زمين شد ز نعل فرس آهنين سپردند موصل به ضحاك شوم * خبر شد از آنجا به شام و به روم سرافراز مروان بيامد ز شام * به آهنگ ضحاك بىننگ‌ونام سپه بود با او دو ره چل هزار * به موصل رسيدند از هر كنار به يك جا كشيدند هر دو سپاه * زمين و زمان گشت يكسر سياه 105 دو لشكر چو آغاز كردند جنگ * ز اول روان گشت تير خدنگ چو شد كيش‌ها جمله خالى ز تير * گرفتند نيزه در آن داروگير چون آن نيزه‌ها خرد برهم شكست * سوى تيغ بردند چون شير دست چو شب تيره شد هم‌چنان جنگ بود * رخ بددلان همچو نارنگ بود به زير آمد از اسب ضحاك شير * پياده شد آن نامدار دلير 110 سپاهش چو [ ديدند ] كان نامدار * پياده كند با عدو كارزار پياده شد از لشكرش شش هزار * شبى بود تيره چو قطران و قار چو شب تيره شد گرم‌تر گشت جنگ * برآمد به گردون غريو غرنگ بزد نيزه در شب يكى نامدار * به ضحاك پيچيد مانند مار بيفتاد ضحاك سرور ز پاى * ز تن جان پاكش برآمد بجاى 115 ز ضحاك آگه نشد هيچ‌كس * دو لشكر از آن رزم شد بازپس سپيده بيامد به مروان خبر * كه شد كشته ضحاك بيدادگر